خاله صورتي

قيصر نوشته هاي دلي كه نمي خواهد نامش فاش شود 

بدم ميايد از ده و نيم صبح سه شنبه..بدم ميايد از آبان. بدم ميايد از پيامك هاي بي سر و ته و بي صاحب و بي فرستنده.مثل يك نقاشي بي صورت كه جلوي رويت نگهش دارند و ازت بخواهند چشمهايت را ببندي و يكهو

باز كني...و وقتي باز ميكني خيره شوي به صورتي كه نيست...كه كه نگاه كردن بهش فقط ميترساندت بدون اينكه حتي فرصت كني بغض كني..جيغ بكشي ...داد بزني..بدون اينكه حتي فرصت كني رويت را برگرداني..
بدم ميايد از صداها...از آدمها...از لبهايي كه تكان ميخورند ولي صداي آدمها از تويشان بيرون نميايد..بدم ميايد از پوستر هاي سياهي كه عكس بعضي آدمها از تويشان ميزند بيرون و پرواز ميكند و قاه قاه ميخندد به سياهي...نه...همه آدمهاي توي پوسترها هم قاه قاه نمي خندند....بعضيهايشان فقط لبخند ميزنند...نجيب...سر به زير...سر به زير...نجيب..بدم ميايد از كلمه هايي كه مفاهيم از لابلاي حرفهايشان فرار ميكنند و هر چه بدوي نميرسي به بعضيهايشان.
بدم ميايد از قيصر قيصر گفتن لبهايي كه تصويرشان خط خطي ميشود جلوي چشم آدم...از تصويرهايي كه بعضيهايشان برفكي هستند..آدم يخ ميزند از قيصر گفتنشان...بعضيهايشان نوارهاي نوارهاي رنگ و وارنگي اند كه هي بوق ممتد ميكشند توي گوشَت و تو هي وسط اين بوق ممتد ميشنوي : قيصر ...بووووق...قيصر ...بووووق...و دلت ميخواهد دستهايت را بگذاري روي گوشهايت و يك جيغ بلند ممتد بكشي..
بدم ميايد از آنهايي كه شبيه پيام " ادامه برنامه تا چند لحظه ديگر " اند...انگار فقط بلدند مدام يك جمله تكراري را بكوبند توي مغزت و هي "قيصر" را بردارند از ته جمله بگذارند سر جمله و از سر جمله ببرند وسط جمله و به خيال خودشان هنر كنند...و تو نميفهمي اگر نباشد اين " ادامه برنامه تا..." يعني كسي نميفهمد برنامه قطع شده؟ اگر حرف نزنند اينها يعني كسي نميفهمد.......؟
بدم ميايد از خاطره ها...از " اولين بار " و آخرين بار " ها...از همه آنهايي كه صبح هشتم آبان يادشان افتاد....وااي...خاطره چه چيز خوبي است...به خصوص اگر قيصري باشد...چقدر خاطره داشتيم با قيصر عزيز دل مهربان دوست داشتني منحصر به فرد استاد با سواد شاعر مهربان نجيب صبور جنوبي شريف....بدم ميايد از صفت هايي كه از موصوفشان جا مي مانند...تنبل هاي بي خاصيت...
" يكي تعريف ميكرد كه قيصر ميگفت ...."بدم ميايد از " ميگفت"...از فعل ماضي...توي كدام كتاب دستور نوشته بود فقط فعل ماضي داريم؟ حرف ماضي كه دردش بيشتر است...و امان از روزي كه ماضيها بعيدتر شوند...آدم دلش ميلرزد اسم ماضي كه ميايد.....راستي "اسم ماضي" نداريم استاد؟
بدم ميايد از استاد استاد گفتن آنهايي كه قدشان به طبقه چهارم دانشكده كه هيچ...به همكف هم نميرسيد و صبح روز هشتم آبان يكدفعه با هلي كوپتر پريدند روي پشت بام دانشكده و از پنجره طبقه چهارم آويزان شدند و و به هر زور و ضربي بود خودشان را چپاندند توي كلاس...فقط آنقدر حواسشان نبود كه لا اقل روي پيژامه هايشان يك شلوار درست و درمان بپوشند كه كسي نفهمد همين الان از توي رختخواب كشيده اندشان بيرون...
بدم ميايد از كلاس طبقه چهارم كه....نه....دوست دارم كلاس طبقه چهارم را كه پنجره اش رو به درختهاي سبز باز ميشد..دوست دارم پالتويي را كه گه گداري روي نيمكت طبقه چهارم جا مي ماند و بهانه اي ميشد براي ماندن قيصر كنار فردوسي و بالا دويدن من از 91 پله...دوست دارم دسته كليدي را كه روي ميز طبقه چهارم ضرب ميگرفت و فعلات فاعلاتن ميخواند..
دوست دارم آن روزي را كه قيصر....نه...مهم نيست آن روز قيصر چه كرد...چهار سال قبل يا ده سال قبل چه گفت..مهم نيستند جمله هايي كه "قيدهاي ماضي" دارند....مهم نيست بنويسم چقدر قيصر را دوست دارم و چقدر دوستم.... دوستت.... دوستمان...و دوستشان....مهم نيست توي دستور زبان چيزي به اسم" قيد ماضي" نداشته باشيم...
مهم اين است كه يك روز من آنقدر تلخ نباشم كه خودم از اول همه جمله هاي خودم بدم بيايد.مهم اين است كه يك روز تو آنقدر تلخ نباشي كه از" بدم ميايد" هاي من خوشت بيايد..مهم اين است كه آن روزي كه ما خيلي راحت تر از امروز همديگر را دوست داشتيم.آن روزي كه يادمان آمد هنوز بلديم توي گوش هم شعرهاي عاشقانه زمزمه كنيم و شرمگين و محجوب سرخ و سفيد شويم...عاشقانه هايمان شعرهاي مردي باشد كه دوست دارد همه هميشه بگويند "...من دوست دارم......"...


نويسنده دوست نداشت نامش فاش شود..

www.gheisaraminpour.ir