«قيصر» و روزگار آمدنش
 
هادي خانيكي . استاد دانشگاه
 
ششمين سالمرگ «قيصر امين‌پور» در راه است. عازم «گتوند» هستم. با جمعي از دوستاني كه بر اساس يك سنت نيكو هر سال، براي او و به اعتبار او بر سر مزار و شهر و ديارش گرد هم مي‌‌آيند. در اين شش‌سال، درباره «قيصر» زياد و زيبا نوشته‌‌اند اما هنوز هم گمان مي‌كنم زيبايي‌‌ها و زيادي‌‌هاي زبان و شخصيت «قيصر» را بايد از لابه‌لاي شعر و رفتار خود او يافت. شاعر نيستم تا توانايي آن را داشته باشم كه از قوت و قدرت شعر او بنويسم، اما چون هميشه دغدغه «گفت‌وگو» و «توانش ارتباطي» را در جامعه ايراني داشته‌‌ام مي‌توانم بگويم كه اگر كسي شعر بداند و حس فهم شاعرانه نداشته باشد نمي‌تواند فرهنگ و جامعه ايراني را بشناسد و با مخاطبان گوناگون خويش سخن بگويد. پس اگر «قيصر» دوست عزيزي هم نبود كه هنوز در داغ و فراق رفتنش مانده‌‌ام، ناگزير بودم و هستم كه در فضيلت «قيصر» كه زبان گفتني‌ها و ناگفتني‌هاي امروز مردم و ميهن ماست، بنويسم.  «قيصر» زبان مشترك جامعه فرهنگي ماست. از اديبان و انديشمندان بزرگ تا عامه مردم در اين سال‌ها به او انديشيده‌‌اند و درباره او سخن گفته‌‌اند. روز عيدغدير كه فرصت ديداري با دكتر «شفيعي‌كدكني» داشتم، ديدم كه اين قله بلند شعر و ادب معاصر چنان در حسرت «قيصر» سخن مي‌گويد كه همسر، دختر، پدر و دوستانش و چنان به ناتمام‌ نماندن «قيصر» اميد دارد كه دانشجويان و دوستدارانش. خبر خوشي كه مي‌داد اين بود كه همسر «قيصر» امسال به دكتراي ادبيات فارسي راه يافته است و «آيه» دخترش به دوره كارشناسي ادبيات و اينكه اين خانواده باز هم به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران آمده‌اند.
همين يادها و خاطره‌ها را مي‌توان در دوردست سرزمينمان هم يافت، در ميان جواناني كه با دغدغه شعر و هنر و ادب يا فرهنگ و اجتماع و سياست دردي دارند و گمشده‌اي و هنوز زمزمه «قيصر» را در ذهن و زبانشان تكرار مي‌كنند كه:
اين حنجره، اين باغ صدا را نفروشيد
اين پنجره، اين خاطره‌‌ها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق ‌فروشي‌ست
هم‌ غيرت آبادي ما را نفروشيد
البته «قيصر» فقط شاعر نبود. شاعر «انسان» بود و انسان «شاعر». شخصيت آرام، دل دردمند و ادب و اخلاق كم‌نظير او از وجود او نيز شعر ساخته بود. غزل يا حماسه فرقي نمي‌كرد. سخني را از دل برمي‌آورد و برمي‌نشاند و اين همان «توانش ارتباطي» او و «توانش ارتباطي» شعر بود.
شاعر بود. نه در زبان، كه پيش از آن در انديشه و پس از آن در رفتار. از اين‌رو توانست شعر را به آكادمي و آكادمي را به شعر و هر دو را به جامعه و تاريخ پيوند دهد. زندگي‌اش خطي ممتد بود نه نقاط از هم گسسته و از هم بريده. در حال‌وهواي جنگ و در حوزه سياست همچنان بود كه در عرصه زندگي و هنر عشق‌ ورزيدن. ميان هيچ‌يك از اين عرصه‌‌ها و ساحت‌‌ها فاصله‌هايي نمي‌‌ديد و نمي‌انداخت. ايستگاهي نداشت، رفتن بود ولي هيچ ايستگاهي را از ياد نمي‌برد. خودش به زيبايي «سفر ايستگاه» را سروده بود كه:
قطار مي‌رود،
تو مي‌روي،
تمام ايستگاه مي‌رود؛
و من چقدر ساده‌ام،
كه سال‌هاي سال،
در انتظار تو،
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام؛
و همچنان،
به نرده‌هاي ايستگاه رفته،
تكيه داده‌ام.
«قيصر»خواني را و «قيصر»داني را نبايد فروگذاشت. به گمان من زمانه، زمانه آمدن «قيصر» است:
اين روزها كه مي‌گذرد
هر روز در انتظار آمدنت هستم
با من بگو كه آيا
من نيز در روزگار آمدنت هستم؟